بخش نخست

جنگ و صلح
محرک کشورهای جهان در رابطه با یکدیگر، منافع ملی است. هر کشوری در ارتباطاتی که با بقیه ی جهان دارد، دیپلماتیک، بازرگانی، مالی، پیمان های دوجانبه و یا جمعی، ایجاد سازمان های جهانی، سرمایه گذاری در سرزمین های بیگانه و یا جذب سرمایه ها از خارج، موسسات مالی، تولیدی و بازرگانی چند ملیتی و بالاخره تمهیدات نظامی، در نهایت پایه ی سنجش و گزینه اش، منافع ملی است. نیاز است توجه شود که در ارتباط با جهان خارج، سخن از منافع ملی یعنی به دست آوردن بالاترین امتیاز برای کشور و نه رساندن بالاترین آسیب ها به رقبا می باشد. توان آسیب رساندن به دیگران تنها می تواند به عنوان عامل بازدارنده، از گزند رسانی دیگران، باشد. مانند اقتصاد پویای داخلی که امتیاز به دست آمده یک فرد، به معنای الزام کسر شدن از امتیاز دیگری نیست، در سیاست خارجی نیز می توان به منافع ملی دست یافت، بدون این که به طور حتم به منافع دیگران آسیب رسانده شود.
به نظر می رسد که با پایان جنگ سرد، برداشتی که سود یک طرف، به طور حتم و باید به زیان دیگری باشد، پایان گرفته است. همکاری با دیگر کشورهای جهان، درهای نوینی را برروی همه گشوده است که امکان، دست یابی همگانی به منافع ملی مصالحه شده را، بدون کاشتن تخم برخوردی جدید و یا شدت بخشیدن به برخوردهای کهن، را باز کرده است. کوتاه سخن “منافع” با دیدی نوین برداشت می گردد. برخورد نظامی و جنگ فراگیر میان قدرت های درجه یک جهانی، تا اندازه زیاد در دیدرس نمی باشد. شاید، چشم انداز مصالحه دراز مدت میان کشورهای توانمند جهانی، برای نخستین بار در تاریخ بشر ممکن گردیده باشد. شاید هم به همین خاطر و کاسته شدن از خطر جنگ های خونین میان قدرت های جهانی که از سده هژدهم تا نزدیکی های سده بیست و یکم ادامه داشت، جنگ و بی ثباتی امروزی در برخی از نقاط جهان را، بیش از اندازه از نظر ما مهم کرده است. امروز جنگ، و چشم انداز آن به منطقه دوروبر ایران از پاکستان گرفته تا کرانه های جنوبی مدیترانه و با تمرکز در خاورمیانه، تا مقدار زیاد محدود گشته است. حتا آفریقا نیز شاهد فروکشی جنگ های محلی و خارجی می باشد. از یاد نبریم که جنگ همیشه در تاریخ بوده است و از این رو، نباید آن را پدیده ای غیر طبیعی در روابط بشری نگاه کنیم. بلکه آن چه در حال رخ دادن در جهان است، یعنی صلح نسبی و درآزمدت، هرچند مسلحانه، غیر قابل باوربه نظر می رسد. امیداست آینده براین مدار چرخد. اما از نظر ما که در منطقه ی “جنگی” قرار داریم، بحث در باره جنگ و صلح در منافع ملی ایران، بسیار حیاتی است و به چگونگی زندگی ما در آینده به طور مستقیم وابسته است.
در بحث زیر، تلاش شده تا اندازه ای که به منطق بحث آسیب وارد ننماید، مطلب را در چارچوب منافع ملی خارجی محدود کنیم.
نیروی محرکه منافع ملی، یعنی تلاش در راه دست یابی هرچه بیش تر به منافع، به صورت خام می تواند به سادگی به جنگ خاتمه یابد. تمامی جنگ های جهان به همین سبب شکل گرفته اند. منافع ملی می تواند برای دست یابی به سرزمین، منابع مالی، واکنش به خطری فوری ویا احتمالی، گسترش نفوذ، جاه طلبی، جبران گذشته ای شکست خورده، انتقام جویی، ترکیبی از همه و یا بخشی از این هدف ها باشد. در دویست سال گذشته، به واسطه آموزه های پژوهش گران غربی، این واقعیت تدوین شد که هدف های جنگ، سیاسی هستند. از این رو هزینه ی جنگ، بدون در نظر گرفتن جنبه اخلاقی آن، چه به صورت انسانی و مالی، نباید بر دست آوردهای قابل انتظار آن سنگینی کند. در غیر این صورت جنگ، به سان جنگ های اقوام بدوی آسیایی که هدف تنها جنگ بود و دست آوردها، براثر خون ریزی و ویرانی، بسیار کوتاه مدت و ناچیز بودند، بدل می شود. با در نظر داشتن موازنه ی دست آورد سیاسی قابل انتظار (برتری آلمان در اروپا) در برابر هزینه ی آن (کشتار نزدیک به یک سد میلیون، ویرانی بخش بزرگی از اروپا و تجزیه آلمان)، بسیاری از افراد جنگ های اول و دوم جهانی، را جنگ های غیر منطقی به سان جنگ های اقوام اولیه ی آسیایی می دانند. پیش از آغاز دو جنگ جهانی، برآوردهزینه ی انسانی و مالی، در برابر برآورد دست آوردهای قابل انتظار سیاسی، در صورت پیروزی هریک از طرفین، نمی توانست توجیه کننده آن باشد. در هر حال با استقرار جنگ افزارهای هسته ای، سنجش دست آوردهای قابل انتظار سیاسی در برابر هزینه، اهمیتی ویژه به خود گرفته است. از سال 1945 که دو بمب هسته ای برفراز ژاپن منفجر شد، تا به امروز قدرت های بزرگ هسته ای جهان، با این که چندین بار تا مرحله ی جنگ، که به احتمال بسیار بالا به استفاده از جنگ افزار هسته ای ختم می شد، با آگاهی از هزینه ی جنگ، از آن پرهیز کردند. اطمینان از ویرانی متقابل، توانسته بیش از 65 سال صلح (هرچند به صورت صلح مسلح) را دستکم میان قدرت های بزرگ تضمین کند.
به سخن دیگر دست آورد سیاسی مورد انتظار، در عصر هسته ای ناممکن بوده و نمی تواند به هیچ روی هزینه ی جنگ را توجیه کند.
این مقدمه ما را به این نتیجه می رساند که منافع ملی نمی تواند در خلاء شکل گیرد و باید با برآورد واقع بینانه از منافع ملی کشور، منافع ملی قدرت های مربوطه و به ویژه همسایگان و با در نظر گرفتن شرایط روز، به عمل درآید. پیش از هر چیز باید توجه کرد که سیاست خارجی هر کشور و رابطه با بقیه ی جهان، بازتابی است از اوضاع داخلی آن کشور. از این رو، هدف های ملی که هر کشوری در داخل تعقیب می کند، در واقع تعیین کننده ی سیاست خارجی آن کشور است.
آیا رژیم حاکم برکشور دارای مشروعیت و در واقع از پشتیبانی ملت برخوردار است؟ آیا رژیم حاکم، برای باقی ماندن در قدرت آمادگی و توان پرداخت هر هزینه ای حتا به صورت جنگ را دارد؟ آیا دیدی جهان شمول و بدنبال ایجاد آرمان شهر خود در جهان می باشد؟ آیا سرنوشت آن واحد سیاسی از نظر رژیم حاکم، دارای اولویت نخست است؟ آیا حکومت، بالا بردن سرمایه های ملی مانند سرمایه انسانی، بالابردن سطح زندگی، صنعتی کردن و رقباتی کردن کشور در دراز مدت را خواهان است و مشروعیت چنین خواسته هایی را دارد؟ آیا رژیم حاکم، توانایی ارزیابی واقع بینانه از قدرت خود و کشورهای دیگر را دارد و عوامل محدود کننده ی آن قدرت ها را می شناسد؟ آیا توان اثر گذاری قدرت های دیگر بر اوضاع داخلی کشور را می تواند واقع بینانه ارزیابی کند؟ آیا می تواند ارزیابی از پیمان های نظامی منطقه ای و جهانی، برآورد کارآیی نظامی و سرمایه های نظامی به صورت پایگاه، کشتی، هواپیما، موشک، قدرت جابجایی و بالاتر از همه مدیریت جنگی کشورهای رقیب را برآورد و با قدرت خود مقایسه نماید؟ نسبت قدرت سختی که حکومت به دنبال آن است در برابر قدرت نرم، نسبت قدرت اقتصادی در برابر هزینه های نظامی و امنیتی چه اندازه است؟ بالا تر از همه، آیا نظام حاکم توانایی درک فرهنگ و فرآیند تاریخی تحولات وروند درجهان و به ویژه در میان همسایگان و قدرت های تاثیر گذار جهانی را دارد؟
بدون تردید می توان، پرسش های تعیین کننده ی دیگری را نیز ارایه داد که پاسخ هریک، کنش و واکنش آن کشور در برابر دیگران و یا سیاست خارجی آن سرزمین را روشن می کند. این پاسخگویی روشن خواهد کرد که آیا حکومت براثر مشروعیت، با اعتماد به نفس به دنبال ثبات و آرامش و توسعه کشور است، یا با نبود مشروعیت داخلی و اعتماد به نفس، به دنبال بی ثباتی که می تواند به جنگ هم خاتمه یابد، می باشد.
همان طور که اشاره شد، منافع ملی نمی تواند در خلا شکل گیرد و باید بر مبنای توان ملی در رابطه با دیگر قدرت ها و با هدف بالاترین سود ممکن در درازمدت، پایه شود. دو نکته ی، برنامه ریزی درازمدت و توان ملی، در میان دیگر عوامل موثر در سیاست خارجی، از اهمیت بالا برخوردار هستند. مجموعه ی قدرت اقتصادی، سیاسی، نظامی، قدرت نرم، جمعیتی، همبستگی ملی، تحولات تاریخی و تمامی عواملی که باعث قدرت و یا ضعف یک کشور می گردند، را به عنوان توان ملی در نظر می گیریم. کوتاه سخن این که توان ملی را می توان، توان اثر گذاری در سرزمین های دیگر دانست. این برآوردی ارزشی، از واقعیات عینی یک جامعه است که هرچه واقع بینانه تر باشد، احتمال موفقیت را بالاتر می برد. با درک توان ملی (نه خیال بافی)، آن گاه می توان به دنبال منافعی بود که امکان دست رسی به آن در موازنه قدرت وجود دارد. برآوردهای بیش از اندازه یا جاه طلبانه را می توان با ماجرا جویی یکسان دانست که نتیجه آن، دیر یا زود، برخورد منافع با قدرت های بزرگ تر خواهد بود. حرکت در راه منافع ملی بالاتر از توان ملی، امکان درگیری تا سطح نظامی را بالا برده و کشور با واکنش قدرت های دیگر، در راه بی ثباتی قدم می گذارد. اما اگر منافع ملی را پائین تر از توان کشور قرار دهیم، امتیازات بالقوه ی قابل دسترسی را فدا کرده ایم. در این صورت، کشور با کارایی کم تر و یا با هدر دادن امکانات، به حرکت ادامه خواهد داد. البته هیچ گاه نمی توان به بهترین موازنه رسید، تنها می توان در آن راه حرکت کرد.
تعقیب هدف های دراز مدت و نه استفاده از فرصت هایی که در کوتاه مدت ممکن است به دست آید، بسیار اهمیت دارد. باید در نظر داشت که حرکت برای دست رسی به هدف های درازمدت، حرکتی کنشی است. در حالی که استفاده از فرصت ها، تنها می تواند واکنش باشد. در کنش، با دردست داشتن ابتکار عمل می توان سرعت و ژرفای اقدامات را مهار کرد. در واکنش، مگر قدرت برتر داشته باشید، دنبال رو هستید. در این جا سخن از فرصت های تاریخی که موازنه ی استراتژیک جهان و یا منطقه را درهم ریزد، نیست، مانند فروپاشی شوروی و یا سقوط صدام. فرصت هایی که نتایج درآزمدت دارند و می توانند و باید، بر تعریف منافع ملی اثر گذارده و آن را با واقعیات های نوین، قابل بازبینی کنند. در این جا سخن از این است که نباید منافع درآزمدت را در برابر فرصت های کوتاه مدت فدا کرد. بی ثباتی همسایگان، را نباید با کمک به بی ثباتی بیش تر، به عنوان عاملی برای افزایش نفوذ، به کار گرفت. زیرا می توان گفت که بی ثباتی در کشورهای همسایه، همیشه به دیگر کشورهای منطقه نیز سرایت کرده و عاملی منفی در راه توسعه کشور خواهد بود. شاید به توان در حد یک قانون ادعا کرد، که برای دست رسی به تحولات داخلی مورد نظر، و یا به سخن دیگر حرکت در راه منافع ملی، ثبات منطقه ای همیشه لازم است. بی ثباتی و بالاتر از آن جنگ، عامل منفی نیرومندی، در راه فراز کشور می باشند. به عنوان یک نمونه ی تاریخی می توان از آمریکا یاد کرد که پس از جنگ دوم جهانی، به ابر قدرت بدل شد. می توان ادعا که آمریکا می توانست به این موقعیت، حتا بدون جنگ با هزینه ی بسیار کم تر انسانی و مالی دست یابد.
همان طور که اشاره شد، حفظ امنیت ملیi بالاترین هدف هر کشور و از این رو باید بالاترین اولویت در سیاست خارجی باشد. به دیگر سخن، توان جنگیدن برای حفظ امنیت ملی (چه داخلی و چه خارجی) برای هر حکومتی واجب است. جنگ حتا برای پیروزمندان پرهزینه ترین گزینه برای رسیدن به هدف های سیاسی است. جنگ ویتنام برعلیه آمریکا، به پیروزی آن کشور منتهی شد. اما چون توان ملی ویتنام به مراتب از آمریکا کوچک تر بود، خسارات وارده به آمریکا، دستکم از نظر مادی به سرعت جبران شد. اما خسارات وارده بر ویتنام، در مقایسه با تولید ناویژه ملی و ویرانی عظیم، به زمان درازتری نیاز داشت. شاید در گذشته نیز، واقعیت پرهزینه بودن جنگ درک شده بود، اما گزینه های دیگر برای رسیدن به هدف های سیاسی، یا وجود نداشته و یا بسیار محدود بودند. واقعیت این است که، هر روز جنگ برای هر نظامی، در مقایسه با گذشته، پر هزینه تر می شود. جان انسانی در هر نظامی، درمقایسه با گذشته بسیار پر ارزش تر شده است. این ارزش گذاری هم از دید اجتماع است و هم از دید رهبران سیاسی و نظامی، هم در کشورهای دمکرات و هم در رژیم های غیر دمکرات. البته جان انسان، در کشورهای دمکرات که برپایه ی ارزش های فردی بنا شده اند پر ارزش تر است تا کشورهای غیر دمکرات که فرد، ابزاری است برای قدرت گیری حکومت. حقوق فرد در چنین رژیم هایی، همیشه در حال پامال شدن است. خون همه افراد همرنگ می باشند، اما ارزش آن از دید حکومت های مختلف یکسان نیستد. روشن است که جنگ و تلفات انسانی ناشی از آن، برای کشورهای دمکرات بسیار پرهزینه می باشد. پس چگونه است که ما شاهد شرکت کشورهای دمکرات در جنگ ها می باشیم؟
دفاع از امنیت ملی بالاترین اولویت را دارد. جنگ دراین راه می تواند به عنوان جنگ مشروعii و یا جنگ اجباری تعریف گردد. چون این نوع جنگ از مشروعیت جامعه ی جهانی برخورداراند، کشورها چه دمکرات و چه غیر دمکرات، تلاش می کنند تمامی جنگ هایی که در آن وارد می شوند، در این تعریف محدود بگنجانند. ایران در برابر حمله ی عراق، در چنین موقعیتی قرار داشت. اما بسیاری از جنگ ها، مانند حمله عراق به ایران و کویت و یا حمله ی دوم آمریکا به عراق، را مشگل به توان در این چارچوب گنجاند. این مورد را بدون وارد شدن در بحث حقانیت منطق ابراز شده، جنگ برای منافع حیاتی یا جنگ اختیاری می نامند.iii به سخن دیگر، کشور مهاجم هرچه قدر هم که منافعش اقتضا می کرد، بر خلاف کشور مورد تجاوز، دارای این اختیار بود که به جنگ متوسل نشود. البته باید اشاره شود که جنگ “اختیاری” هم نمی تواند به سادگی گزینش گردد، زیرا هر جنگی دارای محدودیت های ویژه خود و از آن جمله نا اطمینانی در بازده است. در این مورد می توان به جنگ ویتنام و عراق و یا حمله ی شوروی به افغانستان اشاره کرد، که با وجود برتری قدرت سخت آمریکا و شوروی، و با وجود ویرانی شدید آن سرزمین ها، نتیجه به سود کشور مهاجم تمام نشد. روشن است که با در نظر گرفتن نتیجه و خرابی ناشی از جنگ، جنگ گزینشی تنها می تواند وسیله ی قدرت برتر و یا بر اثر برآورد غیر واقعی از قدرت، انجام گیرد. در این جا باید به جنگ های پیش گیرانه اشاره کرد که در بخش جنگ های انتخابی جای می گیرند. این جنگ ها، با برآورد هایی از این دست انجام می گیرند: (1) عزم دشمن برای حمله فوری و یا به خطر انداختن منافع حیاتی،iv (2) شتاب پیش رفت های نظامی و قدرت تهاجمی حریف درآینده و (3) اثر آن بر امنیت ملی.v جنگ اختیاری به طور معمول هنگامی انجام می گیرد که قدرت بازدارنده مهاجم، با جنگ افزار عادی و یا هسته ای، بر قدرت حریف برتری داشته باشد. ازاین رو قدرت های هسته ای جهان، مایل نیستند که قدرت بازداری مهیب جنگ افزار هسته ای برای جلوگیری از حمله ی دشمن، در دست دیگر کشورها نیز باشد.
جنگ افزار هسته ای با قدرت تخریب بالای آن، حساسیت زیادی در جهان به وجود می آورد. تمامی کشورهای پیش رفته و بسیاری از کشورهای در حال توسعه، قادربه تولید این نوع جنگ افزار هستند. تا مدتی تنها پنج کشور دارای حق وتو در سازمان ملل، به طور رسمی و آشکار دارنده این نوع جنگ افزار بودند. گرچه اسرائیل سالهاست که دارا بودن این جنگ افزار را نه تائید و نه تکذیب می کند، اما روشن کرده است که این جنگ افزار، به عنوان بازدارنده نهایی در برابر هجوم خارجی به کار گرفته خواهد شد.vi اما دیگر کشورهای بلوک غرب هم در خاوردور و هم در اروپا، از تولید این جنگ افزار خود داری کرده و امنیت هسته ای خود را زیر چتر حفاظتی آمریکا قرار داده اند. البته افکار عمومی در بسیاری از کشورهای پیش رفته و به ویژه در اروپا و ژاپن که نوعی پسفیسم حاکم است، مخالف تولید این نوع جنگ افزار هستند که به محدودیت دست یابی به آن کمک کرده است.vii
دو کشور متزلزل و بسیار متعصب پاکستان و کره شمالی، در حال حاظر بیش ترین تهدید هسته ای در جهان هستند. هردو حکومت هایی ندار و متزلزل هستند که با نفوذ شدید نظامیان و تندروها، اداره می گردند. اگر کمک چین و غرب نبود، به احتمال، کره شمالی زیر بار هزینه ی نظامی از پا درمی آمد. در آن صورت وضعیت جنگ افزارهای هسته ای و متعارف آن، از حال حاظر هم پیچیده تر می شد. چین نیز از این که با قدرت هسته ای متزلزل همسایه است، احساس امنیت نمی کند و به دنبال یافتن راه مسالمت آمیز می باشد. پاکستان، چالش پیچیده دیگری می باشد. خطر به دست افتادن جنگ افزار هسته ای آن واحد سیاسی به دست تروریست ها و یا حکومت تندرو نظامی، همیشه امکان دارد.
فراز قدرت اقتصادی سریع چین، گسترش سیاسی و نظامی را نیز به همراه آورده است که به نظر می رسد، در غیاب یک واقعه شدید غیر منتظره، تا سال ها ادامه داشته باشد. جابه جایی اقتصادی همیشه با تغییر معادله قدرت نظامی همراه بوده است. تا کنون چین تلاش کرده که فراز خود را مسالمت آمیز ترسیم کند تا کشورهای منطقه و با آنان که اختلاف مرزی دارد، مانند فلیپبن، ویتنام و به ویژه ژاپن را به سوی میلیتاریسم و امکان تجهیز به جنگ افزار هسته ای، سوق ندهد. با وجود تلاش چین، تردیدی نباید کرد که کشورهای خاوردور، دست به تقویت نظامی خود، هرچند در محدوده ی جنگ افزارهای متعارف، خواهند زد. افزون بر آن پیمان های نظامی جدید با یک دیگر و با آمریکا، دور از انتظار نیست. بهر روی، منطقه خاوردور و اقیانوس هند که سنگینی اقتصادی وزنه آن در جهان هرروز بیش تر احساس می گردد، با داشتن قطب های صنعتی پیش رفته مانند چین، ژاپن، کره جنوبی، تایوان، روسیه، استرالیا، سنگاپور، هند و حضور پررنگ آمریکا، در حال بدل شدن به گرانیگاه استراتژیک جهان می باشد. هرقدر چین قدرت می یابد، نیاز به حضور آمریکا و چتر هسته ای آن وسیله ی دیگر قدرت های منطقه، بیش تر احساس می گردد. حتا ویتنام، امروز امنیت ملی خود را در پناه آمریکا می داند تا نبود آن کشور.
دست یابی یک قدرت درجه دوم به جنگ افزار هسته ای، می تواند سبب سرایت آن به دیگر کشورهای منطقه، به صورت تولید مستقیم و یا “خرید” آن گردد. قدرت های درجه دوم منطقه ی ایران که بیش تر بر درآمد نفت خود تکیه می کنند تا ثبات داخلی، با دست یابی به جنگ افزار هسته ای، تهدید بر امنیت همه منطقه را به سطح جدیدی خواهد رساند.viii با در نظر گرفتن جو جهانی و تهدیدهای نوینی که دست یابی به جنگ افزار هسته ای به وجود می آورد، باید گفت که حرکت به آنسو و به ویژه وسیله ی قدرت های بی ثبات، نتیجه ی عکس داده و از این رو برعلیه منافع ملی خواهد بود. افرادی که با دستاویز به این منطق که چگونه اسرائیل می تواند دارای این جنگ افزار باشد و ایران نمی تواند، با واقعیت به مساله نگاه نمی کنند. استقلال سرزمینی اسرائیل، اولویت و یکی از پایه های اصلی سیاست آمریکا و غرب در منطقه است. تا سال های قابل دید، این وضعیت تغییر نخواهد کرد. از این رو اسرائیل، به خاطر پیوند دادن استقلال خود با منافع استراتژیک غرب، از قدرت اثر گذاریی برخوردار است که ایران و بسیاری دیگر، از آن توان محروم هستند. این قدرت، آزادی عملی به مراتب بیش از انتظار برای آن سرزمین به وجود می آورد.ix تاکید بر آزادی عمل اسرائیل در مقایسه با ایران، فرار از مطرح کردن جدی مساله و حل آن می باشد. در هرحال نباید فرموش کرد که امپراتوری شوروی با وجود دارا بودن زرادخانه عظیم هسته ای که برای چند بار نابودی کره زمین کفایت می کرد، نه براثر جنگ بلکه از داخل از هم پاشید و به پانزده واحد سیاسی مستقل تقسیم شد. جنگ افزار هسته ای به تنهایی در نبود مشروعیت داخلی، نمی تواند امنیت لازم را برای هیچ کشور و واحد سیاسی تامین کند.
در رابطه با جنگ نیاز است که اشاره شود که تروریسم با جنگ دارای رابطه ی مستقیم است. بدون تردید، جنگ های منطقه به گسترش و شدت گیری تروریسم در سطح جهانی و به ویژه در صحنه داخلی کشور جنگ زده، اثر مستقیم داشته است. افغانستان، عراق، لبنان و از همه قدیمی تر فلسطین، نمونه های آشکار می باشند. از سوی دیگر، یکی از اثرات برکناری خودکامگان، آزادی عمل بیش تر و ناگزیر، عملیات تروریستی بوده است. براین عوامل خواست وتوانایی گروه های تروریستی گوناگون مذهبی فعال در منطقه، و نیروهای جهانی و منطقه ای برای تاثیر گذاری در امور این سرزمین ها، را نیز باید افزود. گسترش تروریسم با تندروی مذهبی حاکم بر منطقه و قطبی شدن جوامع مختلف در دنیای اسلام، امکان بیش تری دارد که در آینده تشدید شود تا امکان فروکشی آن. این پدیده ی خطرناکی است که دست رسی به فرهنگ دمکراسی لیبرالی را هر روز به عقب تر می اندازد. این پدیده رو به گسترش، با خیل داوطلبان روز افزون آماده و خواستار شهادت، و در واقع ارتش های نوین بدون یونیفورم که مشگل به توان آنان را تشخیص داد و به شدت متحرک، با سازمان غیر متمرکز و با باور به این امر که بی ثباتی در هرگوشه جهان به سود آنان می باشد، به تهدیدی بسیار جدی بر همه جهان، بدل شده است. آمریکا با خوشبینی جنگ بر علیه تروریسم را آغاز کرد. اما برای پایان آن به نیروی متحد جهانی نیاز است.
تا جنگ جهانی دوم، جنگ مستقیم میان قدرت های بزرگ برای دست یابی و یا حفظ سرزمین، مهار آبراه های مهم، همیشه وجود داشت. همچنین در دوران جنگ سرد، جنگ های متعددی میان قدرت های کوچک تر، به نیابت از جانب ابرقدرت ها، در جریان بود. اکنون این پرسش مطرح می گردد که در حال حاضر، امکان درگیری جنگ را، با درنظر گرفتن تحول تاریخی، فرهنگی و سیاسی هر جامعه، چگونه می توان برآورد کرد. یا به سخن دیگر، چگونه می توان از درگیری جنگ جلوگیری کرد؟ یا مرزهای ورود به جنگ از کجا و چگونه ممکن است آغاز گردند؟ در این باره، نخست نیاز به نگاهی به طبیعت نظام های حاکم در جهان داریم و بررسی امکان ورود آنان در جنگ با مقایسه با نظام های دیگر. پس از آن نگاهی خواهیم داشت به دلایل افزایش هزینه ی اجتماعی و سیاسی جنگ در عصر کنونی و مقایسه ی آن با گذشته و سپس به همکاری و تفاهم به وجود آمده براثر جهان گرایی اقتصادی می پردازیم.

——————————————–
 1. بدون تردید پایه های امنیت ملی در داخل کشور ریخته می شود و سیاست خارجی کمکی است برای دست یابی به این هدف. برای بحث بیش تر ر.ک. یزدی، فرهاد “امنیت ملی: مردم سالاری، اقتصاد و ارتش.” هامبورگ چاپ تلاش.

 2. مشابه “جنگ عادلانه” که وسیله ی کلیسای کاتولیک، البته برای هدف دیگر تعریف شد.

 3. Haass, Richard N. Foreign Policy Begins At Home.

4. مشهورترین جنگ از این نوع، حمله ی اسرائیل به اعراب در جنگ “شش روزه” سال 1967 می باشد.

5. دو نمونه از جنگ دوم جهانی در این مورد بسیار گویا هستند. چرچیل با اشاره به افزایش سریع توان تهاجمی آلمان با قدرت گیری هیتلر، خواهان جلوگیری از این تحول بود. اما انگلستان قدرت گیری آلمان در آن زمان را تهدیدی بر امنیت ملی خود به حساب نمی آوردو همچنین استالین با وجودی که تجمع نیروهای ضربتی آلمان هیتلری را در مرزهای خود شاهد بود، نتوانست حمله ی فوری آلمان به خاک شوروی را پیش بینی کند.

6.برآورد می گردد که اسرائیل 200 بمب هسته ای با قدرت تخریب متفاوت در اختیار داشته باشد.

7.در باغ یادبود صلح در شهر هیروشیما که نخستین بمب اتمی در 6 اوت 1945 در آن جا منفجر شد، بر یکی از لوحه ها خطاب به کشته شدگان این جمله نقش بسته است: “با آرامش به سر برید، زیرا [ما/آنان] این اشتباه را تکرار نخواهیم کرد.”

8.بودجه نظامی واحدهای سیاسی منطقه گویای انباشته شدن جنگ افزار در این نقطه می باشد.

9.قدرت را توان تاثیر گذاری تعریف کرده اند. قدرت اسرائیل و توان تاثیر گذاری این واحد سیاسی بر سیاست دولت های غربی، بسیار بالاتر از جمعیت کوچک آن کشور می باشد. در واقع، بدون در نظر گرفتن منافع درآزمدت اسرائیل، سیاست غرب در خاورمیانه پس از جنگ دوم شکل نگرفته است. از این رو مقایسه کشورهای دیگر با آزادی عمل اسرائیل در تعیین سیاست غرب، امری دور از واقعیت است.

به اشتراک بگذارید ! Digg it StumbleUpon del.icio.us Google Yahoo! Reddit