بخش سوم

اشغال سرزمینی
عامل دیگری که از امکان جنگ میان قدرت های بزرگ کاسته و وقوع آن را هر روزه دور از ذهن می کند، از میان رفتن امپراتوری به صورت کلاسیک آن می باشد.
جنگ برای اشغال سرزمین و حفظ آن همیشه وجود داشته است. انگیزه این نوع جنگ ها، در نهایت سیاسی بوده: گسترش سرزمین، به دست آوردن دارایی، ارضای جاه طلبی و گاه افزایش نفوذ فرهنگی و از میان بردن فرهنگ سرزمین مورد تهاجم.

پس از شکل گیری “کشور” در برخی از سرزمین ها مانند مصر، ایران، رم و چین، امپراتوری به مفهوم الحاق و اتصال سرزمین ها و یا مردم خارجی به سرزمین مادر، به وجود آمد. امپراتوری ها، بنا بر تعریف بایستی از اقوام و ملل مختلف تشکیل شوند. این سرزمین ها، با پرداخت برخی از درآمد مالیاتی سرزمین به کشور حاکم، امنیت خود را در برابر مهاجمان احتمالی بیمه می کردند. اما سرزمین های اشغال شده به ویژه در امپراتوری هخامنشی از آزادی عمل گسترده در اجرای قوانین و سنت های خود برخوردار بودند. این سرزمین ها افزون برپرداخت مالیات، در هنگام جنگ، با اعزام نیرو، غذا و تجهیزات به یاری کشور حاکم می آمدند. در 480 پیش از میلاد، امپراتوری هخامنشی در اوج قدرت 8 میلیون کیلومتر مربع را در اختیار داشت که در مقایسه با امپراتوری رم در اوج خود در سال 117 میلادی با 6.5 میلیون کیلومتر مربع، بسیار گسترده تر بود.16 بسیاری از پیروزمندان جنگ، از شکست خوردگان به صورت برده استفاده می کردند و با نهادینه کردن آن، برده داری به کسب و کار بدل شد.17 برده داری نهادینه شده و درآمد ناشی از تبدیل انسان به دارایی، بیش از دوهزار سال پیشینه دارد. دو ویژگی در امپراتوری های ایرانی وجود داشت: هیچ گاه برده داری نهادینه نشد و کارگران از دستمزد برخوردار بودند. دیگر این که تلاشی برای سلطه ی فرهنگی در سرزمین های اشغالی انجام نمی شد. از این رو، آزادی انسان و رواداری فرهنگی، که بیش تر خود را در نگاه به مذهب نشان می داد، در اداره این امپراتوری ها بسیار کانونی بود. این دو سنت دیرینه، احترام به آزادی فردی و به فرهنگ دیگران (روداری مذهبی، قومی و زبانی)، به عنوان دو عامل توانمند فرهنگ ایرانی، همیشه باید مورد توجه، تاکید و استفاده قرار گیرد.

براثر تجربه و دست آوردهای علمی، کشتیرانی به نقاط دور جهان میسر گردید. این امکان همراه با استفاده از باروت در ساخت جنگ افزارها، گسترش امپراتوری ها در نقاط دوردست جهان و با فاصله زیاد از پایتخت امپراتوری، میسر گشت. امری که نخست برای جبران کمبود های محلی و با دادوستد و در مورد انگلستان به ویژه، به رهبری بنگاه های بازرگانی آغاز گردید، به سرعت به یکی از خونبار ترین و وحشیانه ترین نهادهای بشری برای فرمان فرمایی بر دیگران تبدل شد. برای دست یابی به تولیدات کانی گران بها، قدرت های اروپایی (به استثنای عثمانی و روسیه که قدرت های زمینی باقی ماندند)، دست به فتح سرزمین در آمریکای جنوبی، آفریقا، خاوردور و هندوستان زدند. انگلستان با حکم رانی بر 34 میلیون کیلومتر مربع در سال 1920، بزرگ ترین امپراتوری در تاریخ است. پس از دست یابی به هر سرزمین جدید، می بایست برای حفظ آن ها ترتیبات جدید اندیشیدند که خود عاملی بود برای به دست آوردن پایگاه ها و سرزمین ها دیگر. انگلستان توانست با کارآیی امپراتوری خود را اداره کند. در اوج قدرت، تنها ده هزار کارمند اداری انگلیسی بر کشور 250 میلیونی هندوستان حکم می راند. نتیجه استعمار، افزون بر جنایت بر علیه بشریت، سقوط توان اقتصادی آنان بود. قدرت اقتصادی آسیا که در سال 1800 برابر با 60% تولید ناویژه جهان برآورد می گردید که در برابر سهم اروپا (برابر 30% )، بسیار بزرگ تر بود، با خشگ شدن منابع داخلی و نبود سرمایه گذاری، به سرعت سقوط کرد. برآورد می گردد که در سال 1750 هندوستان، 25% از تولید ناویژه جهان را به خود اختصاص داده بود. در سال 1900، این سهم به بیش از 1.6% نمی رسید. دخالت دولت های بزرگ استعمارگر، به فتح سرزمین ختم نمی شد. در سرزمین هایی که اشغال نظامی مستقیم به خاطر مقاومت ملت و یا مخالفت دیگر قدرت ها، پرهزینه می گردید، به بسط نفوذ خود با تهدید، فریب و رشوه پردازی دولت مردان نیز می پرداختند.
پس از جنگ نخست جهانی، با حذف دو امپراتوری روسیه و عثمانی، بر وسعت امپراتوری انگلستان افزوده شد.18 با وجودی که هرچه به زمان حال نزدیک تر می گردیم، از عمر امپراتوری های جهان کاسته شده، اما به جنگ دوم جهانی نیاز بود تا بساط امپراتوری کلاسیک (به شکل فتح سرزمین و اداره آن)، وسیله ی کشورهای اروپای غربی خاتمه داده شود. روزولت رئیس جمهور زمان جنگ آمریکا، روشن کرده بود که حاضر نیست خون سربازان آمریکایی در راه ادامه ی امپراتوری انگلیس و فرانسه به هدر رود. به همین سبب به برهم زدن امپراتوری های انگلستان، فرانسه، هلند، بلژیک و پرتقال فشار آورد.
اما این مهم به سادگی و بدون خون ریزی، به دست نیامد. هندوستان، ستاره مستعمرات انگلستان با خون ریزی، بی خانمانی و مهاجرت میلیون ها انسان به دو بخش (بعدها به 3 بخش) تقسیم شد. در بسیاری از سرزمین های مستعمره از آفریقا گرفته تا آسیا، جنگ های استقلال طلبانه در گرفت. در برمه (میانمار)، ویتنام و الجزیره جنگ ها بسیار خونین بودند. در بسیاری از کشورهای تازه استقلال یافته و به ویژه در آفریقا، با بیرون رفتن سلطه گر، جنگ های داخلی درگرفت. این سرزمین ها به صحنه رقابت و کشمکش میان دو بلوک شرق و غرب بدل شدند. شاید تنها هندوستان، از میان دیگر مستعمره ها، توانست به دمکراسی با دوام و در نتیجه استقلال واقعی دست یابد. دیگر کشورهای مستعمره، دچار بی ثباتی، کودتاهای نظامی، کشتار و جنگ داخلی شدند. رشد اقتصادی به کندی و با موانع بسیار روبرو گردیدند. کشورهای استعمارگر نه تنها به غارت آن سرزمین ها مشغول بودند، بلکه نهادهای کارآمد برای اداره کشور، پس از خود را ایجاد نکردند.

امپراتوری شوروی، پیروزی های سریع و عمری کوتاه داشت. پس از به قدرت رسیدن در روسیه و دست یابی بر امپراتوری تزاری به عنوان ارثیه، براثر جنگ جهانی دوم توانست تا قلب اروپای مرکزی پیش رفته و اقمار خود را در آن کشورها ایجاد کند. بسیاری از آن سرزمین ها از سطح دانش، فرهنگ و تکنولوژی بالا (در مقایسه با شوروی) همراه با سنت لیبرالی برخوردار بودند. بیش تر این سرزمین ها درآمد سرانه ی بالاتر از شوروی داشتند. قطع بازرگانی با غرب، این کشورها را مجبور کرد، که با یکدیگر و شوروی دادوستد داشته باشند. با سیاست دولتی کردن اقتصاد در همه ی کشورهای بلوک شرق، که درجه آن میان کشورها متفاوت بود، اختلاف سطح زندگی با اروپای باختری گسترده تر شد. چندین قیام و شورش با دخالت ارتش سرخ در هم شکسته شد. با در نظر گرفتن ابعاد جنگ افزارهای متعارف و هسته ای در اروپای خاوری و باختری، شاید درهم فروپاشی امپراتوری شوروی،19 بزرگ ترین واقعه در تاریخ آزادی انسان، با آرامشی چنین و هزینه ای ناچیز باشد.
توان عظیم اقتصادی غرب، سطح بالای فرهنگی این کشورها، سبب گردید که پذیرش دمکراسی و برپایی اقتصاد آزاد بر پایه ی بازار، در این کشورها به درازا نکشد. در پاره ای نقاط دراین منطقه که مرزبندی ها بدون در نظر گرفتن سابقه ی تاریخی و اختلاف های دیرینه به وسیله قدرتمندان انجام گرفته بود، نیروهای گریز از مرکز فجایعی مشابه جنگ اول جهانی به وجود آورد. در نهایت نیروهای نظامی غرب و به ویژه آمریکا بود که توانست صلح قابل قبولی با مرزبندی های جدید را بر بالکان دیکته کند.
بسیاری، سقوط امپراتوری شوروی را به سبب گسترش بیش از توان آن می دانند. این امپراتوری با زراد خانه ی عظیم نیروهای متعارف و هسته ای، و سرزمینی از برلین تا ولادی وستک، دارای انعطاف مورد نیاز، نه از نظر اقتصادی و نه از نظر سیاسی و نهادهای دیوان سالاری برای تولید و همراهی با شرایط جهانی نبود. هزینه ی نظامی آن امپراتوری در مقایسه با تولید ناویژه ملی، بسیار بالاتر از رقیب خود یعنی آمریکا، بود. هزینه ی نظامی، چیزی برای تولید کالاهای مصرفی و سرمایه گذاری باقی نمی گذاشت. اقتصاد برنامه ریزی شده ی آن امپراتوری، سازوکار لازم برای پاسخ به تقاضای بازار را دارا نبود. سال ها طول می کشید، تا برنامه ریزان قادر به ارایه ی کالای نوینی به جامعه و بازار بشوند. ناکارآیی امپراتوری شوروی با حمله به افغانستان برای همگان روشن شد. کودتای داود، که شاید تنها ایران توانست با دقت وقوع آن را پیش بینی کند، وزنه این سرزمین بی طرف را به سوی شوروی سنگین کرد. دو کودتای پس از آن، شوروی را قانع یا در واقع، مجبور به مداخله مستقیم نظامی، کرد.

به احتمال زیاد یورش غرب از راه کلیسای کاتولیک لهستان، اسلامی شدن حکومت در ایران، همسایگی افغانستان، با پاکستان اسلامی و نظامی، شوروی را به این نتیجه رساند که محاصره ی مذهبی، بر سیاست مهار سیاسی و اقتصادی آن امپراتوری که پس از جنگ جهانی دوم به اجرا در آمده بود، در حال افزایش است. کمربند مذهبی از اروپا و از راه ایران و افغانستان، فشار مضاعفی بر شوروی و جمهوری های مسلمان نشین جنوب آن وارد می کرد. در حالی که حکومت نظامی کمونیستی بر افغانستان فرمان می راند، اشغال آن کشور وسیله ی شوروی امر دشواری به نظر نمی رسید. در آن صورت، شوروی می توانست زنجیر مذهبی غرب را در هم ریزد و نیروهای زرهی و پیاده آن کشور را در فاصله ی تنها 400 کیلومتری بندر عباس و تنگه هرمز مستقر کند. امنیت تمامی غرب با تهدید عبور آزاد منابع انرژی به شدت به خطر می افتاد.20 اما پایداری افغانستان با تجهیزات باقی مانده از جنگ اول جهانی که در مراحل بعدی با پول و کمک های غرب و پاکستان، آن مقدار توانمند شد که آسیب پذیری شوروی را آشکار کرد. نیروهای آن امپراتوری، با دادن تلفات سنگین، مجبور به ترک سرزمین افغانستان شد. پس از تخلیه اجباری آذربایجان وسیله ی نیروهای شوروی، این دومین بار بود که ارتش سرخ، سرزمینی را که با تفنگ اشغال کرده بود، تخلیه می کرد.
اکنون این پرسش پیش می آید که آمریکا، این واپسین امپراتوری جهان به سوی گستردگی بیش از توان ملی می رود یاخیر؟

چند ویژگی امپراتوری آمریکا را در نظر می گیریم: 1- این امپراتوری به استثنای دورانی کوتاه، در پی فتح سرزمین و نگاهداری آن نبوده است. محرک اصلی آمریکا برای دخالت در سرزمین های دیگر به اشکال گوناگون (و از آن میان به صورت جنگ، که تعداد آن کم نیست)، یا در راه امنیت، یا حفظ موقعیت خود به عنوان ابر قدرت و یا منافع حیاتی ملی بوده است. فتح سرزمین را نمی توان محرک اصلی آمریکا در جنگ کره، ویتنام، افغانستان، عراق، سومالی و یا دخالت های نظامی متعدد دیگر، نسبت داد. 2- برخلاف دیگر امپراتوری ها در گذشته، که یک قدرت و یا اجتماعی از چند قدرت، می توانست همیشه چالش نظامی در خور فراهم کند، آمریکا پس از سقوط شوروی، بدون چالش جدی به تنها ابر قدرت جهان بدل شده است. به نظر نمی رسد که تا آینده قابل دید، کشور و یا اتحادی از کشورها به توانند به چالش نظامی در سطح جهان، برای آمریکا تبدیل شوند. با در نظر گرفتن این واقعیت که استفاده از جنگ افزار هسته ای وسیله ی قدرت های بزرگ جهانی، دیگر در برنامه ی قدرتمندان جایی ندارد، باید قدرت نظامی کشورها را در توان دست زدن به جنگ های متعارف و به ویژه برتری هوایی، پایگاه های زمینی و دریایی و توان جنگیدن در خارج از مرزهای خود و در نیمه دیگر جهان، ارزیابی کرد. نه روسیه و نه چین و نه اتحاد آن دو با یک دیگر (که امکان آن بعید است)،21 نمی توانند تا سال ها در خارج از مرزهای خود، به جنگ دست زنند. 3- شاید آمریکا در تاریخ بالاترین قدرت مطلق را آفریده باشد. اما همزمان به یگانه ابر قدرتی در جهان بدل شده که به ملت خود و نسل های آینده و کشورهای خارجی، در حجمی برابر با یک سال تولید ناویژه ملی (کمابیش 16 تریلیارد دلار)، وام دار است.22 پانزده درسد کسری بودجه ی آمریکا از سال 2001 تا کنون به سبب جنگ افغانستان و عراق به وجود آمده است.

آیا امپراتوری آمریکا نیز بیش از اندازه گسترش یافته و در نتیجه باید سقوط کند؟ تاریخ نشان داده که امپراتوری ها دچار ضعف شده و قدرت تاثیر گذاری خود را از دست می دهند. دلیلی ندارد که آمریکا از این سرنوشت به دور ماند. اما، منافع ملی هر کشور دیکته می کند که با آگاهی به این مساله نگاه کرده و زوال این قدرت را در آینده نزدیک برآورد نکند.
قدرت اقتصادی چین، با شتاب رشد بالاتر از آمریکا حرکت خواهد کرد، و شاید در کم تر از دو دهه ی دیگر، از تولید ناویژه ملی آمریکا حتا به دلار پیشی گرفته و به نخستین قدرت اقتصادی جهان بدل گردد. اما این امر نمی تواند به عنوان دلیل کافی، برای رسیدن به برتری نظامی نیز عنوان گردد. درآمد سرانه چین در حال حاظر و تا آینده دور، به سطح آمریکا نخواهد رسید.23 معنای این امر، نیاز شدید به بالابردن سطح زندگی و در نتیجه پائین آوردن اولویت هزینه های نظامی است. مساله ی دیگر مبهم بودن تحولات سیاسی لازم برای رشد اقتصادی در آن کشور است. آیا چین نیز به سوی مردم سالاری سیاسی، هرچند با گام های آرام، حرکت خواهد کرد؟ مساله ی دیگر، وجود رقبای توانمند در منطقه است. ژاپن با قدرت نظامی متعارف بالا و اقتصادی نیرومند، کره جنوبی و تایوان با اقتصادهای توانمند در این منطقه قرار گرفته اند. روسیه نیز با توان هسته ای بالا، در منطقه ای حضور دارد که مالکیت بسیاری از جزایر آن مورد ادعای بیش از دو کشور می باشد. قرار داد صلح میان ژاپن و روسیه از جنگ 1905 تا کنون، دستینه نگردیده. نیروهای آمریکا در چندین پایگاه در نزدیکی چین مستقر هستند. ناوگان هفتم آمریکا، با احتمال زیادمجهز به جنگ افزار هسته ای، سال هاست که در آب های آن منطقه به گشت مشغول است. تمامی، قدرت های محلی نام برده، در صورت احساس خطر شدید، به سادگی می توانند به قدرت های هسته ای بازدارنده تبدل شوند.

با وجودی که تمامی کشورهای غربی، نیروهای نظامی خود را حفظ کرده اند و امور جنگ و صلح را خود تصمیم می گیرند، اما قراردادهای دفاعی، سیاسی و اقتصادی و بیش از آن، تفاهم پابرجا که دستکم 65 سال عمر دارد، مسئولیت دفاعی تمامی کشورهای غربی که ژاپن، کره جنوبی، استرالیا، تایوان، فیلیپین را نیز در بر می گیرد، را بر عهده آمریکا قرار داده است. البته چتر دفاعی آمریکا تـنها به این کشورها منحصر نمی گردد. امروز آمریکا به تنها قدرتی که قادر و مایل به عهده گرفتن نقش پلیس جهانی و حفظ صلح می باشد، بدل گردیده است.24 هیچ قدرت دیگری در جهان امروز، نمی تواند چنین نقشی را بازی کند. اتحاد قدرت های دیگر، اگر هم قادر به ایفای این نقش باشند (که هنوز به وجود نیامده است)، به احتمال، آمادگی پذیرفتن چنین نقشی همراه با هزینه های آن نخواهد بود. تا چه هنگامی آمریکا قادر و آماده اجرای این نقش بدون دریافت کارمزد آن باشد، هنوز روشن نیست. اما با اطمینان می توان گفت که چنین جابجایی قدرت در آینده نزدیک نخواهد بود.
اما کشورهای لیبرال دمکرات، که دفاع خود را به آمریکا سپرده اند با کشورهای غیر دمکرات که همین سیاست را در پیش گرفته اند، دارای این تفاوت اساسی هستند، که در جامعه ی دمکرات، وابستگی نظامی به آمریکا براثر اراده ملی شکل گرفته و رابطه ی حکم روایی برقرار نیست. استقلال تنها در سایه دمکراسی که اراده ملی حکم فرمایی می کند، می تواند معنا پیدا کند.25 با وجود پایگاه های نظامی آمریکا در آلمان و اروپای غربی، نمی توان این کشورها را غیر مستقل دانست. زیرا اراده ملی خواستار چنین وضعی بوده است. اما وجود نیروهای آمریکا در عربستان سعودی، قطر و بحرین را نمی توان بدین سیاق تفسیر کرد، حتا اگر بتوانیم ادعا کنیم که در صورت حکم فرمایی اراده ملی، همین سیاست را همچنان دنبال می کردند.
نه تنها کشورهای استعمار زده و همسایگان، بلکه استعمارگران نیز از اثرات جنگ های استعماری به شدت متاثر شدند. با جنگ الجزایر، جمهوری چهارم فرانسه سقوط کرد. با شکست و خروج فرانسه از ویتنام شمالی، به تدریج آمریکا جای آن کشور را پر کرد. دلیل آمریکا، مبارزه با کمونیسم و جلوگیری از سقوط تمامی منطقه بود. آمریکا نیز پس از دادن پنجاه هزار کشته، زخم های روانی براثر جنگ و قطبی شدن در داخل کشور که نتیجه آن بی ثباتی داخلی بود، مجبور به ترک آن سرزمین گردید.26 بسیاری دلیل ترک سربازان آمریکا از ویتنام را نه به خاطر شکست در برنج زارهای آن، بلکه شکست سیاسی در خیابان های شهرهای بزرگ آمریکا می دانند. جنگ ویتنام با تمام خسارات جانی (دستکم یک میلیون ویتنامی)، روانی و ویرانی شدید، در نهایت دوپاره جدا شده را به هم پیوند داد. این رویداد، وپس از آن به هم پیوستن دو آلمان، با وجود مخالفت دیگر اروپایی ها، یک بار دیگر ثابت کرد، که نیروی وحدت میان “ملت” با وجود تجزیه و جدایی، نیرویی است که مشگل از میان می رود و مشگل به توان در برابر آن مقاومت کرد.
گرچه جنگ های استقلال طلبانه مدتهاست که پایان یافته، اما بسیاری از مشکلات امروز جهان و به ویژه در خاورمیانه و منطقه ی بالکان، ناشی از مرز بندی ها وخط کشی های بدون منطق توسط فاتحان پس از دو جنگ جهانی است. ریشه های دشمنی های قومی و مذهبی سابقه دار، همچنان پابرجا اما در چارچوب جدید باقی ماندند. این دشمنی ها ریشه دار، سال های پس از آن به صورت جنگ های داخلی برای جابه جایی قدرت و یا پاکسازی های قومی و مذهبی، خود را آشکار کردند. این کشورهای “مصنوعی” با توان بالقوه شدید جنگ داخلی و تجزیه به واحدهای کوچک تر، در بخشی از جهان که بالاترین ذخایر انرژی را دارد همیشه آماده انفجار می باشند. این آمادگی برای انفجار، با خروج خودکامگانی که با وجود تمامی جنایت هایی که مرتکب شدند، دستکم یک پارچگی سرزمینی را حفظ کرده بودند و از “امنیت” طبق تعریف خودشان پاسداری می کردنند، به اوج شدت خود رسید. به نظر می رسد که منطقه، آماده ی تجزیه بیش تری در این کشورهای “مصنوعی” باشد بخصوص که قدرت های بزرگ هم از آن حمایت خواهند کرد. این آمادگی برای تجزیه، امکان برخورد و بی ثباتی را در منطقه بازهم افزایش می دهد.
در خاورمیانه با وجود دشمنی مشترک بر علیه موجودیت اسرائیل، رقابت و کشمکش برای قدرت و افزایش نفوذ، در میان مناطق عربی همچنان در جریان است. پان عربیسم و پس از آن نظرات بعثی تا مدتی توانستند، افکار عمومی عرب را به خود جلب کنند. اما پس از حمله شوروی به افغانستان و جنگ ایران و عراق، افکار عمومی به اسلام سیاسی روی آورده اند که به نظر می رسد، براثر تحولات چند سال اخیر بر شتاب آن افزوده و همزمان رنگ تند ضد شیعی، به خود گرفته است. حرکت ضد شیعی، دامنه ی بسیار گسترده و هواداران ثروتمندی دارد. جبهه ی فعال ضد شیعی همزمان بسیار متحجر و ضد ارزش های لیبرالی نیز می باشد، که از پاکستان تا کرانه های دریای مدیترانه، با اثر گذاری بر سرزمین های شمال آفریقا، گسترده است. در حالی که جهان به سوی پذیرش ارزش های لیبرالی و برابری انسان ها حرکت می کند، این بخش از جهان به سرعت ارزش های برتری قومی و مذهبی را جذب کرده، و در راستای این ارزش ها، آمادگی هر نوع فداکاری را دارد. پذیرش این ارزش ها در حجم این چنین بزرگ که شاید براثر سال ها احساس حقارت و درماندگی ایجاد شده است، برای جهان و منطقه خطر آفرین بوده، و نشانگر سال ها خشونت کشتار و بی ثباتی در آینده می باشد.

————————————————
16.Brzezinski, Zbigniew, Strategic Vision, New York Basic Books

17.حتا نویسنده اعلامیه استقلال آمریکا که نخستین جمله آن با این واژه ها آغاز می گردد که “ما براین نظریم که حقانیت این که تمام انسان ها برابر آفریده شده اند، به خودی خود روشن است” یعنی آزادی خواه نامدار توماس جفرسن، خود صاحب برده بود زیرا این امر قانونی بود. در مدتی که در فرانسه به عنوان سفیر آمریکا به سر می برد، چون برده داری در آن کشور قانونی نبود، به بردگان خود به عنوان مستخدم حقوق پرداخت می کرد.

18. در هنگام آغاز این جنگ، تنها سه کشور ایران، افغانستان و ترکیه در تمامی دنیای اسلام “مستقل” بودند.

19. این زمان را به طور معمول با ویرانی دیوار برلین در سال 1989 می دانند.

20. به گمان من، حمله ی صدام به ایران در حالی که گروگان های آمریکا در بند نظام اسلامی بودند، افزون بر توهم صدام در مورد اشغال بخش های نفت خیز و تجزیه ایران، به تشویق و یا دستکم سکوت رضامندانه شوروی انجام گرفت. برآورد می گردد که سی هزار مستشار شوروی در عراق در آن زمان حضور داشتند که نمی توانستند از برنامه ی حمله و مقدماتی که برای آن فراهم شده بود، آگاه نبودند. زنجیر عراق، ایران تجزیه شده و افغانستان، تمامی کرانه های شمالی خلیج فارس و دریای عمان را در اختیار شوروی می گذاشت.

21. روسیه و چین حتا اگر به توانند به ایجاد اتحاد دست زنند، دوام آن به درازا نخواهد کشید. سرزمین پهناور، کم جمعیت و سرشار از انرژی در خاور روسیه، برای چین پرجمعیت همراه با نیاز شدید به انرژی، محرک کافی برای تنش درازمدت را فراهم می آورد.

22. در سال 2011 کل وام آمریکا برابر با 14.1 تریلیارد دلار بود (در حال حاظر بالاتر از .16.7 میلیارد می باشد) که از آن مقدار 32% و یا 4.45 میلیارد دلار وسیله ی کشورهای خارجی تامین شده بود. وام آمریکا به کشورهای خارجی به ترتیب به چین، ژاپن، برزیل، تایوان، انگلستان، سوئیس و روسیه بوده است. http://en.wikipedia.org/wiki/National _debt_of_the_United_States#foreign

23. در سال 2013 درآمد سرانه بر مبنای قدرت خرید PPP چین برابر با ده هزار دلار می شد. در همین سال درآمد سرانه آمریکا 5 برابر چین بود. اگر بر مبنای دلار حساب کنیم، اختلاف بیش از این خواهد بود. بر مبنای پژوهش موسسه کارنگی، برآورد می گردد که در سال 2050 تولید سرانه ناویژه آمریکا برابر با 88 هزار دلار و چین 32 هزار دلار بالغ گردند. این رقم از تولید ناویژه روسیه برای همان سال که برابر با 39 هزار دلار می باشد، کم تر است.

24. برای بحث در باره نقش قدرت در حفظ صلح، ر.ک. یزدی، فرهاد، جهان آینده، بخش “در نبود قدرت آمریکا” چاپ تلاش، هامبورگ

25. برای بحث در باره رابطه ی دمکراسی و استقلال، ر.ک. یزدی، فرهاد آینده امید بخش؟ آزادی و استقلال در جهان امروز” چاپ بنیاد داریوش همایون، هامبورگ.

26. پس از خروج آمریکا از ویتنام، چین متحد سابق، به آن کشور حمله ی نظامی کرد. دشمنی های سنتی و کشمکش بر سر خاک به سادگی از خاطره ها نمی رود.

به اشتراک بگذارید ! Digg it StumbleUpon del.icio.us Google Yahoo! Reddit