بخش دوم

نظام سیاسی و ارزش فردی
نظام های خودکامه وسیله ی فرد و یا گروه اندکی، با مهار نیروهای امنیتی – نظامی، بر امور سیاسی و مالی کشور دست انداخته و بر سرزمین خود حکومت می کنند. خودکامگان می توانند به صورت پادشاه، رئیس جمهور و یا رهبر باشند. این حکومت ها می توانند “وابسته”، “مستقل” و حتا به شدت شونیست، نیز باشند. برخی برای ماندن در قدرت، آمادگی همراهی و حتا دادن امتیاز به هر قدرت خارجی دارند و برخی، توهم منافع رژیم را زیر عنوان “ملی” بسیار بیش تر از توان ملی، دنبال می کنند که می تواند ماجراجویی پر هزینه ای باشد. در این راه، این حکومت ها همیشه به دشمن خارجی برای جلب وفاداری ملت، نیاز دارند. این حکومت ها تلاش می کنند که هدف ها و منافع رژیم را، در قالب هدف های ملی ریخته و بدینوسیله بر ناسیونالیسم ملت انگشت می گذارند. صدام جنایت ها و جنون خود را در قالب “شرافت عربی” به نمایش می گذارد. همزمان، این حکومت ها برای پیش گیری از خیزش همگانی در داخل، دست به تلاش برای کاستن از همبستگی ملی می زنند و با اجرای تبعیض های سخت، به این امر کمک می رسانند.
نیاز است که به این واقعیت بها دهیم، که تمامی حکومت ها در جهان، چه خودکامه و یا حتا دمکرات، به خاطر پیش رفت های سریع ارتباطات، مقداری از قدرت اجرایی خود را به خاطر کاسته شدن از امکان مخفی کاری که برای اجرای کارهای خارج از قانون و یا در حاشیه، به آن نیاز است، را از دست داده اند. مخفی کاری و میان بر زدن قانون، به امری بی نهایت سخت و قابل افشا گری بدل شده است که ریسک دست زدن به آن را بالا برده است. اگر ما قدرت حکومت را، با توان اجرای قانون و از آن میان پاسداری از ملت و حقوق فردی به سنجیم، حکومت های خودکامه، با تمام قدرت مهاری که نشان داده اند، حکومت های ناتوانی هستند. حکومت خودکامه، و در بسیاری از موارد مخالفان خودکامگی، قدرت را با خشونت اشتباه می کنند. خودکامگان، برای به نمایش گذاردن “قدرت” خود، باید به طور مرتب دست به خشونت زنند. در حالی که دولت توانمند، به ندرت نیاز به دست زدن به خشونت دارد. امروزه قدرت دولت نه با توان زورگویی و فشار بر ملت، بلکه با توان اجرای قانون سنجش می شود.
مهم ترین توان اجرای قانون، پاسداری از جان و حقوق فرد در جامعه می باشد. قدرتی که قابلیت پاسداری از شهروندان را از دست داده، مشروعیت دارا بودن قدرت حکومتی را نیز از دست داده است. در همین باره باید گفت، دولتی که قابلیت پاسداری از شهروندان در برابر تجاوز قدرت های خارجی را از دست داده، یا به سخن دیگر قدرت جنگیدن ندارد، مشروعیت خود را نیز از دست داده است. تعداد افراد زیر پرچم و یا ماموران امنیتی، نشان دهنده قدرت حکومت نیست. بلکه تنها و تنها قابلیت اجرای بدون تبعیض قانون سرزمین می تواند ملاک باشد. قانون که وسیله ی خود کامگان دیکته می گردد، به سادگی بنا به ضروریت زمان، موقعیت گروه و افراد و برای خرید و حفظ متحدین، زیر پا گذاشته می شود. در جهت عکس، اکثر دولت های لیبرال امروزی، با وجودی که پنجه های توانمند آنان، افراد را در بند گرفتار نکرده، از توان اجرای قانون در مورد همه ی شهروندان و ازآن میان اقلیت، در سطح بالا در جامعه برخوردار هستند. قانون اسلاسی لیبرال و دولت برگزیده که حقوق همه را حفظ می کند و از این رو، بالاترین همبستگی را میان ملت پاسداری می دهد، به خاطر پشتیبانی ملت، نیرومند نیز می باشد. لیبرالیسم برای ادامه راه و در رویارویی با انحصار طلبان، در هر جامعه باید قدرتمند و جا افتاده باشد، تا به تواند به زندگی ادامه دهد. برخی از خودکامگان که حتا نمی توانند، شهروندان را از خشونت گسترده غیر حکومتی در جامعه حفاظت کنند، حکومت های وامانده نامیده می شوند که مشروعیت حکومت را از دست داده اند. این سرزمین ها، به طور معمول بی ثباتی و خشونت حکم فرما بر جامعه را به خارج نیز صادر می کنند.
بیش تر کشورهای خودکامه، با درآمد از منابع طبیعی و یا کمک های خارجی بر سرکار می باشند. در این سرزمین ها، سهم شیر از درآمد ملی، از آن حلقه کوچک اداره کنندگان کشور و با در نظر گرفتن فاصله آنان از کانون قدرت، چه به صورت فرد و یا نهاد، تقسیم می گردد. بر حسب درآمد مورد انتظار و سابقه تاریخی، بخشی از آن درآمد برای ساکت کردن عموم، و بیش تر به صورت یارانه، نیز پرداخت می گردد. حکومت خودکامه، در تمام امور خودکامه نمی باشد و با در نظر گرفتن برآورد قدرت خود در برابر دیگر گروه های توانمند و سنت و سابقه تاریخی، آزادی های اجتماعی و اقتصادی با درجات مختلف را ارایه می دهند. حکومت خودکامه که از عدم مشروعیت خود در جامعه آگاه است، تلاش می کند که آرامش ظاهری را در جامعه حفظ کرده و از درگیری با نیروی تعیین کننده سنت، که در بسیاری از سرزمین ها و به ویژه سرزمین های اسلامی، با مذهب آمیخته است، تا اندازه ممکن پرهیز کند. در این جوامع، به خاطر عدم رشد اجتماعی و سیاسی و عدم امکان رویش گزیدارهای دیگر، هر نوع حرکت دمکراتیک برای رسیدن به آزادی، به سود نیروهای مذهبی که از آزادی عمل نسبی برای رساندن پیام خود، تشکیلات (به صورت مدرسه، تکیه و مدرسه و پایگان مذهبی) و منابع مالی بالا برخوردار هستند، ختم می گردد. در بسیاری از این جوامع که مفهوم ملت در درازای تاریخ شکل نگرفته و وفاداری افراد و گروه ها، برپایه ی خط کشی قومی شکل می گیرد، این تضاد نیز به عامل مذهب افزوده می گردد. در این مورد به ویژه باید به تجربه کشورهای عربی و بالکان اشاره کرد.
جنبش های اجتماعی در سرزمین های عرب برای برکناری خودکامگان، که بسیاری با خوش خیالی آن را “بهار عربی” نامیدند، به سرعت طبیعت خود را آشکار کرد. مبارزه ضد دیکتاتوری و در گیری در سرزمین های خط کشی شده قومی و یا مذهبی، با برکناری دشمن مشترک در کانون قدرت، به سرعت به در گیری میان گروه های با سابقه رقیب، بدل شد. عراق، به طور عملی تجزیه شده و جنگ داخلی در بخش های بزرگی از کشور در جریان است. لیبی، هنوز در جنگ داخلی درگیر است و به طور عملی به دو بخش شرقی و غربی تقسیم شده است. در یمن نیز ادامه ی جنگ های قبیله ای همیشگی، به مردم سالاری منجر نخواهد شد. در سوریه، جنگ قدرت میان گروه اکثریت سنی مذهب، برعلیه شیعی مذهبان که قدرت حکومتی را در اختیار دارند، در جریان می باشد. این جنگ، مانند دیگر نمونه های یاد شده، به خاطر جابجایی قدرت و بر قراری حکومت مذهبی و یا قومی جدید می باشد، و نه آزادی خواهی. نیروهای لیبرال، در جوامعی که هنوز خواستار و پذیرای دست یابی به دمکراسی نیستد و تمامی دیگر مبارزان، تنها در راه دست آوری به قدرت گام برمی دارند، از نخستین روز، بختی برای پیروزی نخواهند داشت. نیروهای مذهبی و قومی (به ویژه اگر در اکثریت باشند) به سادگی می توانند سرباز گیری کرده و “شهادت طلب” برای عملیات چشم گیر و اثر گذار از نظر روانی، جذب کنند. نیروهای لیبرال با ارج گذاری بر فرد، که تا اندازه ممکن از خون ریزی پرهیز می کنند، نه داوطلب دارند و نه می توانند خواستار چنین سربازانی باشند. با وجودی که پاره ای از کشورهای عرب توانستند، دیو را بیرون کنند، فرشته ای از در نیامد و به جای آن دیو و در بیش تر مواقع، دیوهای متعدد سربرداشتند. زیرا فرشته در سرزمینی که هنوز آمادگی پذیرفته شدن را نداشت، نمی توانست به عنوان میهمان ناخوانده، وارد شود. اگر در برابر تندروهای مذهبی و قومی، چالشی به تواند به وجود آید، تنها از میان گروه های تندرو دیگر، که می توانند مذهبی نیز باشند، امکان پذیر خواهد بود. در مواردی شورش و نافرمانی، بر علیه بی کاری و وضع بد اقتصادی صورت می گیرند، که با برداشتن خودکامه از قدرت و ناثباتی همراه باآن، به شدت وخیم تر می گردد. به نمونه مصر نگاه باید کرد. در این سرزمین ها که آمادگی فرهنگی پذیرش لیبرال دمکراسی هنوز قوام نگرفته، مبارزه میان تند و تندتر است. تندروهای مذهبی و قومی، افزون بر تکیه بر درآمد داخلی، از بخشش های مذهبی ها و خواستاران آتش افروزی و تجزیه در سرزمین های دیگر، به انواع گوناگون بهره مند می گردند.
در این مورد، نمی توان از موج تجزیه در منطقه، با در نظر گرفتن منابع بزرگ انرژی که همه بازیگران درجه اول و دوم جهانی در آن به شدت نافع می باشند، به سادگی گذر کرد. پول، تبلیغات، تجهیزات و حمایت سیاسی برای هر گروهی که آماده است در جهت منافع قدرتی بزرگ تر گام بردارد، در این منطقه از جهان که برخوردهای قومی و مذهبی متعدد را تجربه کرده است، با کمبود مواجه نخواهد بود. هم زمان، سقوط خودکامگان که آن واحد سیاسی را با زور گرد هم حفظ کرده بود، به این روند کمک کرده است. روند خودکامگی بر پایه ی حکومت های مذهبی و قومی در سرزمین های تکه شده در حال گسترش می باشد و به نظر می رسد شکل گیری درهر واحد سیاسی، به شدت گرفتن این روند در دیگر سرزمین ها کمک می کند.
اکثر سرزمین هایی که در آن ملت به عنوان یک واحد بهم پیوسته در درازای تاریخ وجود نداشته اند، پس از نخستین شعله های آزادی خواهی، یا به سوی جنگ داخلی و تجزیه و یا به سوی حکومت تند اکثریت، که بیش تر برپایه ای مذهب بنا شده است، روی آورده اند. دمکراسی بدون لیبرالیسم و یا حکومت اکثریت، بدون توجه به حقوق و منافع فرد و اقلیت، با ظلمی که همراه می آورد، آمادگی غلطیدن به دامان جنگ را دارد. به ویژه در سرزمینی که بر پایه خط کشی های قومی بناشده باشد. مصر، گرچه هنوز بسیار زود است در باره آینده آن رای زنی کنیم، با سابقه تاریخی به صورت یک ملت، تا اندازه ای ملایم تر در برابر سقوط خودکامه، واکنش نشان داده است. مصر با وجود قطبی شدن شدید داخلی همراه با وضعیت وخیم اقتصادی، هنوز به دامان جنگ داخلی نکشیده شده است. نیروهای گریز از مرکز در آن کشور، در برابر خواست وحدت در مقایسه با همسایگان، کم توان تر می باشند. بر مبنای الگوی برکناری خودکامگان بدون وجود گزینه تثبیت شده، مصر تا پیش از مداخله نیروهای مسلح، به دست تندروهای مذهبی گرفتار شد. با وجود به دست گیری قدرت وسیله ی تندروهای مذهبی و بحران شدید اقتصادی، شعله ور شدن آتش جنگ داخلی در مصر، امکان کم تری دارد تا اردن و عراق که از درآمد سرانه ی بالاتری برخوردار هستند. اما بهرترتیب، آرامش و ثبات، آزادی های اجتماعی، حقوق اقلیت های مذهبی با وجود سابقه دراز تاریخی همزیستی به نسبت مسالمت آمیز در آن کشور، از دست خواهد رفت. مسیحیان، فاطمی ها و دیگر شاخه های شیعی، دوران سختی پیش رو خواهند داشت. تاریخ منطقه نشان داده که جنگ داخلی به ناگه با تمام شدت، بدون پیش آگاهی می تواند در گیرد. مصر نیز از این نظر از دیگر سرزمین های منطقه، بسیار دور نیست. به نظر می رسد، تمامی ناحیه عقب ماندگی و جبران خفت و حقارت تاریخی چند سده گذشته، را تنها می توانند از راه مذهب جبران کنند و یا دستکم، این راه را کوتاه ترین می شناسند. راهی که ایران در اوج شکوفایی اقتصادی و برتری منطقه ای، سی و اندی سال درپیش گرفت و امروز جز با پشیمانی با آن نمی تواند روبرو گردد. می توان گفت که از نظر تحول اجتماعی، کشورهای عرب و آنهم پیش رفته ترینشان، در جایی ایستاده اند که ایران سی و اندی سال پیش ایستاده بود. دنیای عرب به سال ها تجربه اجتماعی و سیاسی برای حل مسایل و یافتن راه خود در سده بیست و یکم، نیاز دارد.
کشورهای خودکامه و به ویژه دیکتاتوری فردی، که سازوکار اصلاح خودکار (مانند آنچه در کشورهای دمکرات وجود دارد) در نظام آنان جایی ندارند، با راحتی بیش تری می توانند برای دست رسی به هدف های سیاسی، دست به جنگ زنند. این نظام ها که قدرت سیاسی را از راه لوله تفنگ به دست آورده اند، مهار و همزمان گسترش نیروهای نظامی را برای ماندگاری و جاه طلبی های خود لازم می دانند، امکان زیاد دارد که درگیر جنگ و توسعه طلبی گردند. این افراد جاه طلب که آمادگی تقسیم قدرت با هیچ کس و یا گروهی را ندارند تا چه رسد به ملت خود، برای جبران نبود مشروعیت که با آن روبرو هستند، رو به تندروی مذهبی و قومی می آرند و پروردگار را حامی خود می دانند. البته هیچ دلیلی وجود ندارد که حکومت های خود کامه و به ویژه ایدئولوگ و آنهم در دوران اولیه حکومت خود، محبوب نباشند. نمونه های حکومت فاشیسم، کمونیسم و نظام اسلامی پیش روی ما هستند. اما، به تدریج با آشکار شدن نقاط ضعف و جنایت حکومت خودکامه، پشتیبانی مردمی به سرعت کاهش می یابد.
در این فرآیند، حکومت خودکامه، هر روزه قدرت خود را بسیار بیش از آنچه که واقعی باشد، و نقاط قدرت رقبا را به طور مصنوعی، اما ناخودآگاه پائین برآورد می کنند. همین وضعیت در برابر افراد و گروه هایی که نیروی دیکتاتوری را به چالش می کشند، نیز وجود دارد. آنان نیز قدرت حکومت خودکامه را بیش از اندازه و قدرت خود را کم تر از واقعی، برآورد می کنند. شاهد این امر، فروپاشی قدرت های خودکامه است که حتا تا چند روز پیش از آغاز شورش، کم تری کسی می توانست با اطمینان، پایان فرمان روایی آنان را پیش بینی کند. شاید در دوران کنونی هیچ کس به اندازه صدام حسین، به روشنی اشتباه برآورد قدرت خود در برابر قدرت های خارجی، نشان نداده باشد. او قدرت خود را در مقایسه با ایران انقلاب زده و ارتش در هم شکسته شده، بدون محاسبه ناسیونالیسم همیشه زنده ایران، بیش از اندازه برآورد کرد. او همچنین عزم و توانایی غرب را با در نظر گرفتن لیبرالیسم حاکم در جامعه آنان، برای دفاع از منافع حیاتی و گسترش دمکراسی در منطقه را نیز کم برآورد کرد.10 او نتوانست درک کند که توان نظامی بی همتای آمریکا و این واقعیت که این کشور در تمام دوران تاریخ کوتاه خود در حال جنگ بوده، به سادگی می تواند، کمبود اشتهای جنگ در جامعه که او روی آن حساب می کرد، را جبران کند. برخلاف نظر صدام، این لیبرال ها نبودند که درآمریکا بالاترین مقاومت را در برابر امکان حمله به صدام، در دوران ریاست جمهوری بوش پسر از خود نشان دادند. بسیاری از لیبرال ها به خاطر دلایل بشر دوستانه، از سقوط دیکتاتورها و آنهم از نوع صدام حمایت می کردنند. بالاترین واکنش در برابر حمله نظامی آمریکا به عراق در سال 2003، از جانب محافظه کاران و گروه واقع گرایان بود. این گروه از محفظه کاران و از آن میان جورج بوش پدر، از هواداران سر سخت تقویت و حفظ نیروی نظامی آمریکا بودند. اما آنان امکان موفقیت آمریکا را در عراق بسیار اندک دانسته و خروج پیروزمندانه نیروهای نظامی خود از آن سرزمین را، شاید غیر ممکن می دانستند. با در نظر گرفتن جغرافیای منطقه و سابقه تاریخی، بسیاری از همان آغاز براین نظر بودند که یک پارچگی سرزمینی عراق نه تنها بهم خواهد ریخت، بلکه وضعیت عراق هنگام خروج نیروهای آمریکایی در مقایسه با دوران صدام، حتا بدتر نیز باشد. برخی مداخله مستقیم آمریکا به صورت اشغال نظامی را در حالی که در افغانستان دخالت نظامی کرده بود و در صورت نیاز فوری به نیروهای نظامی در نقطه دیگر جهان، خارج از توان آمریکا می دانستند.
تمامی لیبرال ها که با امید و نیت پاک از سقوط دیکتاتورهای حمایت می کردند، با ناراحتی امروز متوجه شده اند که تعداد کشته شدگان، مجروحین و بی خانمان ها و آورگان، بیش از دوران دیکتاتوری در آن سرزمین ها بود. چه مورد صدام حسین را در نظر گیریم و چه قذافی، اسد و صالح. اشاره به این واقعیت برای حمایت از ادامه دیکتاتوری نیست. بلکه به این واقعیت تاریخی اشاره می کند، که بدون آمادگی و تحول جامعه، نمی توان خودکامگی را با مردم سالاری جانشین کرد، حتا با نیروی خارجی.11 از آن طرف نیز می توان گفت، جامعه ای که آماده پذیرش دمکراسی می باشد و آن را طلب می کند، را نمی توان با خودکامگی اداره کرد. در این جامعه رسیده و آماده، تمامی نیروهای اجتماعی و از آن میان، فرزندان سرآمدان نظام خودمختار که در کنار بقیه جمعیت، به دانش سیاسی و فرهنگ اجتماعی آزادی و نیروی محرکه آن آشنا شده اند، در این راه با رژیم مبارزه خواهند کرد.
کشورهای خودکامه تولید کننده نفت، وضعیت ویژه خود را دارند. از یک سو به خاطر نشستن بر منابع نفت و گاز از موقعیت استراتژیک برخوردار هستند. از سوی دیگر، با در نظر گرفتن توان بالقوه ملی، همگی در بخش مصرف کنندگان و نه تولید کنندگان جهان قرار دارند. حتا روسیه که هنگامی کوس برابری با دیگر قدرت های اقتصادی جهان می زد، امروز به استثنای صنایع نظامی، از کاروان پیش رفته تکنولوژی جهانی عقب افتاده است. برای استخراج نفت و گاز در ژرفای و برودت زیاد، روسیه امروز وابسته به تکنولوژی غربی است. در همگی آن سرزمین ها از روسیه گرفته تا عربستان، بخش کوچگ الیگارشی با قدرت بر بقیه طبقات، با درجات مختلف حکم می راند. بدون استثنا، همگی با درجات مختلف، دارای حکومت پلیسی هستند. در خلیج فارس در بخش عربی آن، نیروی مولد و کار، از سرزمین های دیگر به استخدام در می آیند. زیرا کار، بر شان اجتماعی افراد خدشه وارد می کند. این سرزمین ها، به طور عملی دفاع از موجودیت خود را به قدرت های بزرگ سپرده اند، در حالی که با هزینه بسیار بالا به خرید جنگ افزار مشغول بوده اند.12 باید در نظر داشت که جنگ افزارهای موجود در این مناطق، همراه با پایگاه های نظامی که احداث شده، در واقع بخشی از قدرت تهاجمی نیروهای غربی می باشند. نه تنها بخشی از درآمد فروش انرژی، به این وسیله دوباره به بازارهای غربی بازگشت داده می شود، بلکه در یک برخورد احتمالی در منطقه، بدون تردید این قدرت تخریبی وسیله ی غرب و متحدین به کار گرفته خواهد شد. در گذشته نیز، از این ظرفیت در عملیات نظامی و تجسسی استفاده شده است. به خاطر عدم استقلال، چنین حکومت هایی سخن چندانی در ورود به جنگ نمی توانند داشته باشند. اما وجود این تجهیزات، خطر درگیری نظامی را با بالابردن ضریب اشتباه و یا حرکات تند ناگهانی، افزایش می دهد. این کشورها در بده و بستان سیاسی، در رابطه با دیگر سرزمین ها، از ظرفیت بالقوه چتر امنیتی نظامی خارجی، به سود خود بهره برداری می کنند. با وجود مزایای استقرار نیروهای خارجی در سرزمین های به شدت سنتی، واکنش منفی اکثر جمعیت که به شدت سنت گرا و مذهبی می باشند، را همزمان بر انگیخته است. شاید بزرگ ترین کمک کننده مالی به تندروی مذهبی، از راه حکومت و شهروندان این سرزمین های به شدت ثروتمند تامین می گردد.
با در نظر گرفتن موارد بسیاری، از ونزوئلا گرفته تا ایران و عربستان و حتا امیر نشین قطر، درآمد بادآورده نفت و گاز بدل به یکی از بزرگ ترین عوامل بی ثباتی در جهان گردیده است. در سایه این درآمد که توان اثر گذاری این حکومت ها در سرزمین های خارجی را افزایش می دهد، این سرزمین ها از قدرت سیاسی بالاتری از آنچه دست آوردهای آنان می توانست توجیه کننده باشد، برخوردار هستند. روسیه در پناه زرادخانه بزرگ هسته ای، به بازیکن بزرگی در سطح جهان بدل شده است. اما بدون درآمد نفت و به ویژه در دست گرفتن مهار گاز اروپا، تنها در سایه توان صنعتی، علمی و فرهنگی روسیه، بدان کشور اجازه ایفای چنین نقشی را نمی داد. همچنین، بدون این درآمد و نبود صادرات قابل توجه صنعتی، روسیه قادر نبود سطح زندگی کنونی را برای ملت خود فراهم آورد. بدون درآمد نفت، براثر فساد، کاستی ها و نبود مدیریت بازار و اقتصاد و در برخی مواقع همراه با ریشه های سیاسی و اجتماعی، شورش در میان دستکم، ده کشور بالای جدول صادر کننده گان انرژی، به استثنای نروژ در می گرفت.
باید انتظار بی ثباتی همراه با شورش و جنگ را در میان کشورهای وابسته به درآمد از منابع طبیعی را، تا هنگامی که ارزش فردی و دیگر دست آوردهایی که به آن ارزش های لیبرالی می گوئیم، در این کشورها جا نیافتاده است، را داشته باشیم. پس از جنگ دوم جهانی و گسترش نظام مردم سالاری همراه با اقتصاد آزاد (کاپیتالیسم) در سطح جهانی، کشورهای لیبرال دمکرات به قطب پرتوان و ثروتمند بدل شدند. دست آوردهای غرب همراه با آزادی و عدالتی که ملت های آن زندگی می کردند، در نهایت توانست دو قطب بزرگ کمونیستی چین و شوروی را مجبور به در پیش گرفتن تحولات اساسی کند. دگرگونی در ساختار داخلی مسکو و بجینگ (پکن)، احتمال درگیری جنگ در سطح جهانی را به شدت کاهش داد. پس از این تحولات، احتمال درگیری جنگ هسته ای میان قدرت های بزرگ نزدیک به صفر رسید. گرچه هنوز هم جنگ با حمایت و یا حتا تشویق رقبای توانمند جهانی و متحدینشان در جهان در می گیرد، اما از تعداد آن در مقایسه با دوران جنگ سرد کاسته شده است.
بدون فضای امن، تحول اجتماعی، سیاسی و اقتصادی که در مرحله ای از این فرآیند، نیاز به دمکراسی لیبرالی را به وجود می آورد، این فرآیند نمی تواند شکل گیرد. بسیاری براین نظر هستند که سبب استواری و ریشه گیری دمکراسی لیبرالی در انگلستان و دیگر کشورهای انگلیسی زبان مانند آمریکا، کانادا و استرالیا، به خاطر موقعیت ویژه جغرافیای آنان و امنیتی که احساس می کردند، ممکن گردید. این سرزمین ها به خاطر محاصره وسیله ی دریا که آنان را از خطر حمله خارجی مصون می کرد، و همراه با صلح موجود در کشور، و به سخن دیگر امنیت، محیط مناسب برای رشد را به دمکراسی ارایه دادند. دمکراسی در حالت آشوب، جنگ و هنگامی که مرزهای استقرار آن هنوز روشن نیست و امنیت، بالاترین الویت فردی را دارد، نمی تواند شکل گیرد. باید اشاره کرد که با وجودی که جنگ های متعدد میان کشورهای غیر دمکرات با یک دیگر و میان کشورهای دمکرات با غیر دمکرات درگرفته است، تا کنون جنگ میان دو کشور لیبرال دمکرات به وقوع نپیوسته است. کشورهای دمکرات در رابطه با یک دیگر با وجود اختلافات، احساس آرامش می کنند. اما در رابطه با کشورهای غیر دمکرات، هرچند متحد، با احتیاط و نگرانی و از این رو، با ارزیابی دایم از وضعیت آنان، رفتار می کنند.
عوامل موثر در جلوگیری از جنگ میان کشور های دمکرات بسیاراند که می توان از ارزش فرد در جامعه ی لیبرالی؛ سنت مذاکره و حل مساله از راه مسالمت آمیز؛ سنت و انظباط ایجاد شده احترام به نظرات دیگران؛ و بالاخره احساس همبستگی و وابستگی، میان این کشورها را نام برد. با وجودی که هریک از این کشورها، نیروهای نظامی خود را حفظ کرده اند و امور جنگ و صلح را خود تصمیم می گیرند، اما قراردادهای دفاعی، سیاسی و اقتصادی و بیش از آن، تفاهم پابرجای دستکم 65 ساله، مسئولیت دفاعی تمامی کشورهای غربی که ژاپن، کره جنوبی، استرالیا، تایوان، فیلیپین را نیز در بر می گیرد، را بر عهده آمریکا قرار داده است. البته چتر دفاعی آمریکا تـنها به این کشورها (غرب) منحصر نمی گردد. امروز آمریکا به تنها قدرتی که قادر و مایل به عهده گرفتن نقش پلیس جهانی و حفظ صلح می باشد، بدل گردیده است.13 هیچ قدرت دیگری در جهان امروز، نمی تواند چنین نقشی را بازی کند. اتحاد قدرت های دیگر، اگر هم قادر به ایفای این نقش باشند (که هنوز به وجود نیامده است)، به احتمال، آمادگی پذیرفتن چنین نقشی همراه با هزینه های آن نخواهد بود. تا چه هنگامی آمریکا قادر به اجرای این نقش باشد، هنوز روشن نیست.
این واقعیت که تاکنون جنگی میان دو کشور دمکرات در نگرفته است، غرب را قانع کرده که پراکش دمکراسی در جهان، تضمینی است پابرجا برای حفظ صلح. حمایت از پراکش دمکراسی و دفاع از تمامی جنبش های دمکراتیک، در اولویت سیاست های غرب می باشد. حال این پرسش پیش می آید که چگونه غرب می تواند، از حکومت های بسیار متحجر، همانند عربستان هواداری کند؟ تردیدی نیست که آمریکا، غرب و حتا کشورهای شرقی مانند چین و هندوستان، در عربستان و تمامی کرانه های خلیج فارس، دارای منافع حیاتی هستند. در راستای این منافع آماده رفتن به جنگ نیز می باشند. از این رو برای منافع آمریکا، ثبات در عربستان بسیار مهم تر است تا حکومت استبدادی در آن سرزمین. هر حکومتی در عربستان یک پارچه و یا به صورت تجزیه شده آن، باید نفت را به جهان به قیمت روز به فروش رساند. اما امروز غرب، به خاطر ترس از بی ثباتی و یا به قدرت رسیدن حکومتی به شدت مذهبی و همزمان بی توجه به مناسبات جهانی (مانند طالبان)، آمادگی دست زدن به آزمایش اجتماعی دیگری، برای به قدرت رساندن “اصلاح گران”، در آن سرزمین استراتژیک را ندارد. تجربه شورش، بی ثباتی و جنگ های داخلی در جهان عرب و حتا ایران پیش از انقلاب، چاره ای جز حمایت از رژیم های موجود در منطقه که برعلیه وضع موجود اقدام نمی کنند، باقی نمی گذارد. این ناچاری، آسیب بزرگی بر قدرت نرم غرب و اعتبار آن وارد آورده است. اما می توان مطمئن و امیدوار بود، که غرب هر کشور دمکرات را متحد طبیعی دانسته و از آن حمایت خواهد کرد. تنها شرط، عدم تلاقی منافع حیاتی با دمکراسی می باشد که امکان آن بسیار کم است.
اما کشورهای لیبرال دمکرات، که دفاع خود را به آمریکا سپرده اند با کشورهای غیر دمکرات که همین سیاست را در پیش گرفته اند، دارای این تفاوت اساسی هستند، که در جامعه ی دمکرات، وابستگی نظامی به آمریکا براثر اراده ملی شکل گرفته و رابطه ی حکم روایی برقرار نیست.14 استقلال تنها در سایه دمکراسی که اراده ملی حکم فرمایی می کند، می تواند معنا پیدا کند.15 با وجود پایگاه های نظامی آمریکا در آلمان و اروپای غربی، نمی توان این کشورها را غیر مستقل دانست. زیرا اراده ملی خواستار چنین وضعی بوده است. اما وجود نیروهای آمریکا در عربستان سعودی، قطر و بحرین را نمی توان بدین سیاق تفسیر کرد، حتا اگر بتوانیم ادعا کنیم که در صورت حکم فرمایی اراده ملی، همین سیاست را همچنان دنبال می کردند.
می توان نتیجه گرفت: با گسترش مردم سالاری در جهان و فرمان فرمایی اراده ملی در سیاست داخلی کشورها، این امید وجود دارد که تعداد و شدت جنگ در جهان، فروکش کند. به ویژه، باید امیدوار باشیم که آشوب و جنگ داخلی برپایه پاکسازی قومی و مذهبی، که بر منطقه حکم فرماست دستکم تا اندازه ای فروکش کند. در جامعه دمکرات با احترام به حقوق فردی، چنین جنگی نمی تواند شکل گیرد. البته این گفته بدان معنا نیست که در حال حاظر خواست و امکان برقراری چنین نظامی، در تمامی جهان ها و به ویژه در جامعه ی که امکان درگیری مسلحانه بر مبنای قوم و مذهب می تواند شکل گیرد، وجود دارد. اما می توان امیدوار بود که جهان بدان سو حرکت کند. بالکان با خون ریزی فراوان به مرزبندی تازه ای دست یافت. امکان جا افتادن مردم سالاری در این منطقه به خاطر نزدیکی و وابستگی که با بخش لیبرال اروپا دارند، بیش تر شده است. دو کانون دیگر این گونه درگیری ها، در بخش هایی از کشورهای عرب و آفریقا، به زمان درازتری برای دست رسی به پیش شرط های مردم سالاری نیاز دارند و تنها پس از چندین آزمون و خطای پرهزینه، شاید امکان پذیرش ارزش های لیبرالی را در درازمدت پیدا کنند. عامل مثبت دیگری که در برابر درگیری جنگ سد ایجاد می کند، این واقعیت است که دست زدن به جنگ، برای هر رژیمی هر روزه سخت تر و بهای آن سنگین تر می گردد.

———————————————————–

10. جدای نگرانی از وجود جنگ افزارهای کشتار جمعی صدام که با ثابت شدن عدم وجود آن، بسیاری این مطلب را تنها بهانه ای برای آغاز عملیات نظامی در حمله دوم آمریکا می دانند. می توان به سادگی محرک آمریکا برای دوبار حمله به عراق را تنها برای سلطه بر منابع نفتی به حساب آورد. شاید این بالاترین محرک باشد. اما نمی توان از نظر دور کرد که آمریکا به عنوان تنها ابر قدرت جهان (حتا در دوران نخستین جنگ با عراق) و تنها نیرویی که قادر و خواستار اجرای نقش پلیس جهانی باشد می توانست در این مورد ساکت به ماند. البته اگر منافع حیاتی وجود نداشت، امکان زیاد داشت که این حملات نمی توانست شکل گیرد. نکته دیگر آنکه در دوران ریاست جمهوری جرج بوش (پسر)، این احساس در واشنگتن به طور قوی ایجاد شده بود که با خروج کمونیسم از مبادلات جهانی، صحنه برای جانشینی مردم سالاری در این نقطه از جهان که نتنها از قافله عقب بودند، بلکه به خاطر سال ها بی عدالتی آمادگی پذیرایی مردم سالاری را داشتند و از این رو می توان آن را به سادگی استوار کرد.

11. بسیاری براین نظر هستند که اشغال نظامی آمریکا و غرب و قدرت مطلق آن نیروها در ژاپن و آلمان، سبب پایه گیری مردم سالاری استوار در آن کشورها گردید. البته سطح بالای علم و تکنولوژی (شگردشناسی)، انظباط شدید و سابقه دمکراسی به ویژه در آلمان و یا دستکم برپایی قانون در این فرآیند اثر گذار بودند. شرایطی که در سرزمین های اسلامی، به ندرت یافت می شود. به همراه از دست دادن سریع مهار اوضاع عراق و سیله ی آمریکا، نبود حکومت با ثبات داخلی، به دست گرفتنن قدرت وسیله ی اکثریت شیعه در عوض سنی مذهبان که به طور سنتی بر آن سرزمین حاکم بودند و جدایی کردستان عراق از دولت مرکزی، شرایط را برای جنگ دنباله دار داخلی که تا کنون ادام دارد، فراهم کرده است.

12. در سال 2010 کشورهای کویت، عمان، قطر، عربستان و امارات متحده 216 میلیارد دلار بودجه نظامی داشته اند. در همان سال ایران 9 میلیارد بودجه رسمی نظامی و اسرائیل 15.6 میایارد دلار داشته اند. رک یزدی، فرهاد “آینده امید بخش” صفحه 34

13. برای بحث در باره نقش قدرت در حفظ صلح، ر.ک. یزدی، فرهاد، جهان آینده، بخش “در نبود قدرت آمریکا” چاپ تلاش، هامبورگ

14. تمامی کشورهای ناتو از حمله آمریکا به افغانستان به خاطر واقعه 11 سپتامبر حمایت کرده و در آن شرکت کردند. تنها چند کشور کوچک در این گروه از حمله آمریکا به عراق پشتیبانی به عمل آوردند.

15. برای بحث در باره رابطه ی دمکراسی و استقلال، ر.ک. یزدی، فرهاد آینده امید بخش؟ آزادی و استقلال در جهان امروز” چاپ بنیاد داریوش همایون، هامبورگ.

به اشتراک بگذارید ! Digg it StumbleUpon del.icio.us Google Yahoo! Reddit